من اكنون ايستاده ام و خود را مي نگر م كه دارم از پس تكه ابرهاي نمودين خويش سر مي زنم. طلوع خود را مي نگرم و خود را به نرمي و رضايت، غرق لذت و اميد، تسليم او مي كنم. او كه مرا در خود مي مكد و من همچنان ساكت مي مانم تا تمام شوم! نسيم اميد بر چهره ام مي وزد و من، در نشئه ي مطبوع نيست شدن هايم، غرقه در شكر و اشك، در انتظار آنم كه از آن پر شوم. احساس مي كنم كه آن چه اكنون در من مي جوشد، سراپايم را فرا مي گيرد، تمام"هستن" م را لبريز مي كند. همه ي لكه هايي را كه از اثر انگشت طبيعت بر ديواره هاي"بودن" م مانده بود،مي زدايد. مرا در خود مي شويد. ديگرم مي سازد و من، گرم اين لذت درد آميز تولد خويش، ساكت مانده ام. اما نمي داني! اين كه در من فرا مي رسد به عظمت همه ي اين هستي است، چه مي گويم؟ به عظمت ابديت است. به عظمت مطلق است و به هراس بي كرانگي! سنگيني آفرينش را دارد و جلال خدا را و "بودن" من، اين قفس تنگ و ناتوان، گنجايش آن را ندارد. احساس مي كنم كه در خود فرو مي شكنم، نمي دانم چيست؟ اما بي تابم
دکتر شریعتی
+نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت8:34 بعد از ظهرتوسط نرجس و ندا |
|