تبليغاتX
آهوی وحشی

آهوی وحشی

 ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

---------------------------

 

 

 این سر زندگی که غم و شادی با هم باشه

میخوام با تلقین این عقیده خودموگول بزنم

مادر بزرگ سه سال پیش درست فردای عروسی نوه اش فوت کرد شب ُقبل جشن و سرور

فرداش همون خونه پر غم و عزا

سوم تیر امسال  میلاد خانم فاطمه زهرا و روز تولد بابام بود .... اما از امسال سوم تیر برای بابا مصادفه با روز مرگ مادرش

تولد و مرگ

دیشب بعد مدتها تو جشن عروسی دختر خالم همه ی فامیل دور هم جمع بودیم بگو وبخند شاید بعد سه سال که از فوت مادربزرگم میگذره باز دور هم جمع شدیم برای جشن عروسی امروز بعد خبر شنیدن فوت پدربهترین دوستم تمام لذت دیشب برام زهر شد

حالم از این زندگی بهم میخوره منی که داعیه شیرینی زندگی سر می دادم

از این به بعد میترسم

بعد هر لحظه شاد بلافاصله انتظار شنیدن  و دیدن یه اتفاق بد و تلخ دارم

خیلی حالم گرفته ست

از همه دوستان میخوام وقتی این پستم  میخونن برای شادی روح این مرد زحمت کش و ساده دل فاتحه ای بخونن که هدفم از این نوشتن همین تقاضا بود

هر لحظه چهره ش تو ذهنمهههههههههههههههه 

خدا به خانواده اش صبر بده و

فقط خودت کمک کن

 

+نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت6:17 قبل از ظهرتوسط نرجس و ندا | |



 

پیرو آپ قبلی و و تقاضای اینکه دوستان گرامی نظرشون رو در مورد این متن زیبای دکتر شریعتی برام بنویسند و تا تحلیلی درست از آن داشته باشم

دوست و برادر گرانقدر  بنده در وبلاگ گفتگو های تنهایی بر من منت نهاده و به صورت جامع و علمی این پست و متن دکتر رو به نقد کشیدن که صمیمانه از ایشون تشکر میکنم و برای اطلاع  و  بازدید دوستان وبلاگ ارزشمند ایشون رو لینک کردم

**گفتگوهای تنهایی**

به نظر خودم خطاب دکتر در این متن نه شخص خاصی بلکه تمام مخاطبان و خوانندگان بوده و شاید منظور از همسفر منو تو و او و همه افرادایست که در این ظلمت جهل و نادانی ایممممممو مقصد راه شاید منتهای دانایی است.

البته بنده جسارت کرده و برای اولین بار نظرم رو بصورت پست تو وبلاگ قرار دادم که مطمئنا پر ایراد و اشتباه است   اون هم در مورد نوشته ها مرد بزرگی به نام دکتر شریعتی امیدوارم همه ی دوستان منو به خاطر جسارتم ببخشند

 

+نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت1:55 بعد از ظهرتوسط نرجس و ندا |



 نمیدونم چرا هر بار این متن دکتر رو میخونم احساس خاصی بهم دست میده

 اولین بارُ بارها خوندمش تا چیزی دستم بیاد

هرچند هنوزم احساسم مبهم و درکش برام هم جذاب هم گنگ

خوشحال میشم نظر دوستای گلم و در این مورد بدونم و  به امید درک درست و شفافیت برای

خودم!!!!!!

                                               ***************************

ای که تو را در گذر نسل ها و عمر ها یافته ام
من نیز هر لحظه پیوندم را با زمین می گسلم.
با آسمان آشنا شو،
با ستارگان انس بگیر،
با آن ها معاشرت کن!
با ماه، رفیق شو،
با آسمان شب ها خو بگیر،
آن جا وطن ماست،
سرزمین آزادی ماست،
میعادگاه آزاد ماست.
من در هر ستاره، در جلوه هر مهتاب،
در عمق تیره هر شب،
در هر طلوع، در هر غروب،
چشم به راه آمدن تو ام.
بیا، هر شب بیا!
از ستاره ها نشان مرا بپرس،
از مهتاب سراغ مرا بگیر،
از سکوت کهکشان ها
زمزمه مهر جوی مرا با خود بشنو!
بیا، هر شب بیا!
در خلوت هر مهتاب، تنهایم.
در سایه هر شب، چشم به راهت گشوده ام.
در پس هر ستاره پنهانم.
در پس پرده هر ابر، در کمینم.
بر سر راه کهکشان ایستاده ام.
بر ساحل هر افق منتظرم
بیا، خورشید که رفت.
بیا، شب را تنها ممان.
تاریکی را بی من ممان.
من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی،
با دیو شب تنها نمانی.
دیو شب بی رحم است، گرسنه است، وحشی است،
خطرناک است،
وحشتناک است.
پرنده معصوم و کوچک من!
آفتاب که رفت پرواز کن،
از روی خاک برخیز،
این خرابه غم زده را ترک کن!
بس است ُ میدانم طاقتت طاق است ُ میدانم دیگر به جان آمده ای
میدانم زمین بر دوشهای شکننده و نازکت سنگینی میکند
میدانم که این کوههای بلند و سنگین!
بر سینه ی لطیف و مجروحت افتاده اند
میدانم که در زیر سقف کوتاه این آسمان رنجوری...
بر روی این توده خاک
افسره ای.!!!!!!
در سایه پژمرده ای!!!!
ای همسفر من برخیز ........ راه سفر برگیر
و قدم در راه نه
که من..............................
در پایاه راه بی صبرانه چشم براه آمدن تو ام
                    تا آنجا تو را ببرم

 

دکتر شریعتی

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت10:46 قبل از ظهرتوسط نرجس و ندا | |



تعجب میکنم که مردم وقتی شب غذایی جلویشان میگذارند چراغ روشن میکنند تا ببینند چه چیزی در شکم خود داخل میکنند  ولی به غذای روح اهتمام نمی ورزندبه اینکه بوسیله علم چراغهاشان را روشن کنند تا از پیامدهای جهالت در امان بوده و اعمال و اعتقاداتشان از گناهان مصون بماند

 امام علی (ع)

دکتر محمد معین از نوابغ و فرهیختگانی ست که نه تنها از طرف مسولین صاحبان امر  مورد کم لطفی قرار گرفتند بلکه در منظر عام هم بسیار مظلوم واقع و خیلی زود فراموش شدند شاید بیشترین کاری که به پاس قدر دانی و ارزش نهادن به فعالیت های ایشون  میشه هر چند سال یکبار مراسم یادبودی ایست در شهر ایشون اون هم اغلب با پیگیری و حمایت خانواده گرانقدر دکتر!

 نگارشی چند سطری در راستای فعالیت ها و زندگی ایشون اندک کاریست که میتونم  به پاس قدردانی و ادای دین هرچند کم ارزش در حق ایشون داشته باشم

متن زیر تخلیصی است از  بخشی ازکتاب ماه روشن نوشته سرور کتبی که تا حدی نقاط برجسته زندگی ایشون  در این قسمت نمایان است

برای خوندن داستان روی لینک ثابت کلیک نمایید

 

 

 

 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت10:20 قبل از ظهرتوسط نرجس و ندا | |



 

چندی پیش چند سطری از اشعار سهراب رو میخوندم که شعر ذیل توجهم رو جلب کرد و سوالی برام پیش اومد

همه ی ما با خوندن اشعار شاعران برداشت شخصی از اون شعر خواهیم داشت و گاهی متفاوت از هدف و آرمان شاعر....

منم برداشتی داشتم از شعر سهراب که شاید اشتباه باشه و هرچند دوست دارم نظر تمام دوستان هم بدونم . اما به نظر من باید خدا و ایمان رو در عین زندگی شناخت . پیام و رمز راز زندگی در همین روزمرگی هاست و شناخت درک خدا خارج از محیط علم و آزمایشگاه  و دو دو تای عقل.

بودن و موندن و کشف  ..................... اما جای میان بیخودی و کشف کجاست؟؟؟؟؟

                          

 اما شعر سهراب

 باید کتاب را بست ...

باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد،

                                            گل را نگاه کرد ...

ابهام را شنید ...

باید دوید تا ته بودن ...

                                         باید به بوی خاک فنا رفت ،

باید به ملتقای درخت و خدا رسید ...

باید نشست ...

نزدیک انبساط،

                                      جایی میان بیخودی و کشف


 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت9:57 قبل از ظهرتوسط نرجس و ندا | |