|
برعکس آپ های قبلی این دفعه تصمیم گرفتم حکایتی رو برای دوستان عزیزم بنویسم که از سایت وکالت بر داشتم
که بی ربط به رشته تحصیلی خودم نیست و تقدیم میکنم به تمام وکلای زحمت کش و دوست داشتنی نقل است در ايام ماضي، روزي موكلي در گردابي گِرفتار و بخود بِگُفتي، اي كاش وكيلي مييافتمي و رفع گرفتاري. چندي بِجُستي تا وكيل حاذقي بيافتي و به نزد وي برفتي. بگفتا اي وكيل من سخت محتاجم و هر چه بگوئي بِديده مِنت قبول داشته، و سخت برآشفتي و گريه و مويه چندان نِمودي تا دل وكيل به رحم آمدي. حقالوكاله، به لگد مزد زحمات بِدادي. في الحال قبول وكالت بكردي و تلاش مكرر تا رفع مشكل پديدار و آنگه مطالبه حق الوكاله نِمودي. تندي دراز كه اي داد اي بيداد! چو شخصي گرفتار گردد به بند وكيل مدافع به نزدش خداست چو گردد زبند بلا او رها بگويد وكيل هم يكي مثل ماست
ياری اندر کس نمیبينيم ياران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد کس نمیگويد که ياری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد لعلی از کان مروت برنيامد سالهاست تابش خورشيد و سعی باد و باران را چه شد شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار مهربانی کی سر آمد شهرياران را چه شد گوی توفيق و کرامت در ميان افکندهاند کس به ميدان در نمیآيد سواران را چه شد صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد حافظ از اسرار الهی کس نمیداند خموش از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد
|
ABOUT
الهی اثر و صنع تو ام.. چگونه بر خود نبالم MENU
Home
|