|
آن شب بانوی بزرگ اسلام زینب عذادار بوداما اشک نمی ریخت
تا مبادا دل این کر کسها شاد گردد قلب آهنین دیو سیرتی گمان می کردکه تا ابد علم سردار انسانیت را سرنگون ساخته اما....................... فریاد رسای باز ماندگان خلاف آن را اثبات کرد آن شب دیگر کسی سایه مردانگی را بر دیوارهای گلی ندید گویی چشمه مهتاب می رفت تا برای همیشه خشک گردد باغبان گل های آفرینش رادر بستر خاک سر بریده بودند مادر گیتی سر به روی شانه باران گذاشته و داستان آفتاب را تعریف می کند کوه و در یا در تعزیت مهر و همدردی به هم نزدیک شده بودندو فاصله ای دیده نمی شد
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی گر مرد رهی گر مرد رهی غم مخور از دوری و پری دانی که رسیدن ، هنر گام زمان است آبی که بر آبی که آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است باشد که یکی باشد که یکی باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که چله ی این کهنه کمان است از راه مرو سا از راه مرو سا از راه مرو سایه، که آن گوهر مقصود گنجی است که اندر قدم راهروان است
مردی در عالم رویا فرشته ای دیدکه در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود. ودر جاده ای روشن و تاریک راه میرفت مرد جلو رفت و از فرشته پرسید این مشعل و سطل آب را کجا میبرید؟ فرشته جواب داد میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم و آنوقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟
شب سردی است، و من افسرده. راه دوری است، و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. می كنم، تنها، از جاده عبور. دور ماندند زمن آدمها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غمها. فكر تاریكی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهانی. نیست رنگی كه بگوید با من اندكی صبر، سحر نزدیك است. هر دم این بانگ برآرم از دل: وای این شب چقدر تاریك است! خنده ای كو كه به دل انگیزم؟ قطره ای كو كه به دریا ریزم؟ صخره ای كو كه بدان آویزم؟ مثل این است كه شب نمناك است. دیگران را هم غم هست به دل، غم من، لیک، غمی غمناك است
|
ABOUT
الهی اثر و صنع تو ام.. چگونه بر خود نبالم MENU
Home
|