تبليغاتX
آهوی وحشی

آهوی وحشی

قبل از هرچیز یه سلام  از ته دل خدمت همه ی  عزیزان

راستش حس کردم پست قبلی کمی غمگین بود بخاطر همین تصمیم گرفتم تو آپ ایندفعه جبران کم

به امید شکوفا شدن گل لبخند بر لبان هم ی دوستای خوب و مهربونم

                                   

پزشک و گورکن

مردی غلامی سخت تنبل داشت . روزی او را به بازار فرستاد تا انگور و انجیر بخرد، دیر کرد و صبر آقا به آخر رسید و وقتی غلام آمد تازه یکی را خریده بود  ، مرد او را به زدن گرفت و گفت:پس از این هر وقت از تو یک کار بخواهم باید عوض یک کار دو کار بکنی! از قضا مرد بیمار شد و غلام را بفرمود تا پزشکی به بالین او بیاورد ، غلام رفت و پزشک را آورد و مرد دیگری هم با او بود . مرد پرسید این کیست؟

گفت مگر مرا نزدی و نفرمودی که به عوض یک کار دو کار کنم ، طبیب آوردم که شفایت دهد و اگر نداد این یگی گورت را بکند ، این پزشک است و اوگورکن

مرده ی کهنه

شخصی در حال جان دادن بود وصیت کرد که در شهر کرباس پاره های کهنه ی پوسیده بطلبندو برای او کفن سازند.

گفتند غرض از این کار چیست؟

گفت تا نکیر و منکر بیایند،پندارندکه من مرده ی کهنه ام زحمت من ندهند

صاحب منصب خود ستا

صاحب منصبی از جنگ برگشته بود، از او پرسیدن در این جنگ شما چه کردین؟

گفت: هر دو پای یک نفر دشمن را از قوزک بریدم.

گفت: چرا سرش را نبریدی؟

گفت: سرش را کس دیگر بریده بود

 

+نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386ساعت4:53 بعد از ظهرتوسط نرجس و ندا | |



 

الو  الو سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه

 

تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد

 

بغض باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

 

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده

 

بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو

 

رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ

 

بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه

 

مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه

 

که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس

 

چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي

 

شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو

 

به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از

 

خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک

 

است ...بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت5:29 بعد از ظهرتوسط نرجس و ندا | |



 

خداوند زیرک است اما نادرست نیست      (انشتین)

 

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی 

                                                  جهان را هر چه در او هست صورتند و تو جانی

 

****

 

ما آن چیزی هستیم که میاندیشیم هستی مان به افکارمان بلندی میگیرد و دنیا یمان را با اندیشه مان میسازیم    (بودا)

 

ای برادر تو همه اندیشه ای      ما بقی خود استخوان و ریشه ای

 

****

 

از دیگران تقلید مکن خود را بشناس و آنچه هستی باش که در دنیا کسی مثل تو نیست (دیل کارنگی)

   

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد    آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد

 

****

 

هنگام تصدی اندیشه کن هنگام سختی تفویض کن هنگام تردید تامل

(توماس مارتین)

 

افتادن در گل و لای ننگ نیست ننگ آن است که همانجا بمانی 

(ضرب المثل آلمانی)

 

تا زمانی که بهتر شدن بهترین است برای کمتر از آن برنامه ریزی نکن

(گاری ریچارد)

 

+نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت4:22 بعد از ظهرتوسط نرجس و ندا | |