|
سلام بچه ها
امروز شهادت دکتر شریعتیه دلم خیلی گرفته الان که دارم اینو می نویسم عکس دکتر جلوی چشم رو دیوار دارم نگاش می کنم ..... عجب بزرگ مردی بود نمی دونم چی بنویسم فقط می تونم این جمله رو از نوشته های خودش تقدیم بهش کنم:: ((اکنون تو با مرگ رفته ای و من تنها به این امید دم می زنم که به هر نفسم گامی به تو نزدیک تر شوم))
چه چراغ است در آن پایان هر چه از دور نمایان است شاید آن نقطه ی بیابانی چشم گرگ های بیابانست
به رویم باز کن ساقی در میخانه را امشب معطر کن به آوازت لب پیمانه را امشب در این آشفته از حال من ساقی چه می پرسی رها کن لحظه ای در خود من دیوانه را امشب اگر حتی نگاهش را ببارد بر کویر دل به آبادی کشد چشمش همین ویرانه را امشب بیا تا برایت فاش گویم راز دیرینم سبک گردم بنوشم ساغر شکرانه را امشب
با تو:زمین گاهواره است که مرا در آغوش خود می کشاند با تو :همه ی رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم باتو:پرندگان این سرزمین خواهان شیرین زبانی منند با تو :سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند باتو:آهوان این صحرا دوستان هم بازی منند با تو:من در عطر یاس ها غرق می شوم باتو: نسیم گیسوانم را شانه می زند با تو:من در شکوفه می شکفم
****************ای خوشا****************
مردی از پشت حصار شب ما می آید
پای او بسته به زنجیر غم و دل بسته توی کوچه تنهاست زیر لب می خواند: ((آی انسان رفتنم هست ولی پای پر از آبله ام با شما هستم !آی! بشنوید حرف مرا درد مرا صحبت از مستی و شمع و می نیست صحبت از مرگ شقایق به دل باغچه هاست صحبت از سیلی و دست بسته است صحبت از رفتن و پایی خسته است)) ما در خانه ی خود می بندیم بی خیال از غم تنهایی او می خندیم کوچه ها خاموش است درها هم بسته به روی روشنی پنجره ها پرده کشیدند سیاه فصل بیداد دلجوج سرماست فصل سیلی زدن باد به تن نازک یک ساقه گل است |
ABOUT
الهی اثر و صنع تو ام.. چگونه بر خود نبالم MENU
Home
|