تبليغاتX
آهوی وحشی

محبوب من امروز به سراغ من آمد ...در حالیکه چهره تند و چشمان آمرانه اش که همیشه حالتی مهاجم داشت معصومتی حاکی از فداکاری و ایثار گرفته بود ........................گفت:

دوست من تو را سوگند می دهم  که نیاز من به داشتن تو ، که حیات من بدان بسته است تو را در بند من نیارد .......اگر می خواهی برو، اگر می خواهی بمان ........آنچنان که می خواهی باش

بر روی این زمین ، در رهگذر تند بادهای  آوارگی تنها رشته ای

که مرا به جائی بسته بود گسست

اگر گفته بودی بمان ، می دانستم که باید بمانم

و اگر گفته بودی برو ....می دانستم که باید بروم .....اما اکنون

اگر بمانم نمی دانم که چرا مانده ام  و  اگر بروم نمی دانم که چرا رفته ام

چگونه نیندیشیده ای که یک انسان یا باید برود یا بماند

و من اکنون در میان این دو نقیض بیچاره ام

کسی که  عشق رهایش

 میکند بودنی ست که نمی داند چگونه باید باشد

و چه بی تابی آزار دهنده ای ست بلاتکلیفی میان وجود و عدم

آری کسی که با خود نیز نیست .............................چه تنهایی آزار دهنده ای

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

 

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند 

شب سلیس است و یکدست و باز 

 شمعدانی ها

و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند

پلکان جلو ساختمان در فانوس به دست و در اسراف نسیم

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو 
 

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است






لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

 
 

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

 

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود

 

کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

 

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم

 

جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

 

بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند

 

این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را

عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست

 

کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را

دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم

 

ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

 

در میان این و آن فرصت شمار امروز را

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند!!! چون تمام آنهایی كه

حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

            

              

             

     خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

         ستایش کردم ، گفتند خرافات است

              عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                    گریستم ، گفتند بهانه است

                       خندیدم ، گفتند دیوانه است

                           دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

 پروردگارا، در آستانه ی سال نو دست نیایش به بارگاه بزرگواریت بلند دارم و به
نیایش آستان پر مهرت پردازم.

پروردگارا، بخشش های دیرینت را سپاسگزارم و به داد و جهش و مهرت امیدوار.

سر نیاز به درگاه بی نیازت فرود آورم و از آستان بزرگی ات خواستارم تا مهری فرمایی
که اندوه های دیرین را از یاد ببرم، بی مهری مردمان را ببخشایم، چشم از بدی ها
بردارم و زیبایی ها و نیکی های جهان را ببینم. دل به آب و گل به اندازه بدارم و از
فزونی جویی دست بردارم تا غم و اندوهم کم شود.


خدایا، دلی مهربانترم ده و روانی روشنتر تا به مهر و مردمی پردازم و دلهای مردمان
را شاد سازم.

خدایا، فرزانه ترم کن تا جهانبینی بیاموزم و اندیشه های والاتر بدارم. توانایی ام
ده تا لبی خندان و گفتاری شیرین بدارم و ناامیدان را امیدوار سازم.


پروردگارا، مرا یاری کن تا همیاری و همنوایی و همدلی بیاموزم و بزرگواری ده تا دستی
باز بدارم و به سوی آنان که ندارند دراز کنم.

خدایا، مرا از بیدادگران و رشک بران نگه دار و همراهی ام کن تا بیدادگری نکنم و رشک
نبرم، از کسی بد نگویم و به سخن بدگویان گوش ندهم و آنچه بر خود نمی پسندم بر
دیگران روا ندارم.

خدایا، مرا از خودخواهی و خودرایی و خودبینی برهان تا در آتش دوزخ خود نسوزم.


خداوندا، خردمندم فرما تا تو را بشناسم و بندگانت را دوست بدارم. تنی سالم و دلی
شاد عطا فرما تا گشایشی در زندگی بدارم و به ستایش و نیایشت پردازم و به یاری تو به
دیگران مهر ورزم.


پروردگارا، خداوندا، ایران زمین را که زادگاه من و پدران من است، آزاد و آباد و
سرافراز بدار.

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

 

خدايا

امشب آرام

و من محتاج حضورت

مي دانم هستي

مي دانم كه گوش مي دهي

به آنچه كه سالهاست قلبم را مي فشارد

زيرا كه تو هميشه و هميشه حضورداري

در وجودم ، درروحم ، در قلبم

نزديكتر از خودم به خودم

و حضورت گواهي مي دهد

كه هميشه "دوستم داشتي "

و من

نمي دانم چه بگويم ، چطور بگويم

كه من

عاشقت هستم ، دوستت دارم

اما تنها مي دانم كه هميشه

در تمامي لحظات هستي ام

حضور داري

و اينگونه است

كه آرام مي گيرم

 

 

 

 


 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

 

 

ای ساروان ,آهسته ران کارام جانم میرود

                                   

 وان دل که با خود داشتم با دل ستانم میرود



 

آرام بخواب ای ماه مهر انگیزم

 

باران ز ابر دیدگانم ریزم

 

در جنگل مه گرفته احساسم

 

عکست به نهان خانه دل آویزم

 

 

 

 

 

 اسفند  برای من یاد آور تلخ ترین لحظه هاست

امروز بیشتر از هر موقعی بهت نیازمندم

کاش آغوش گرمتو ازم دریغ نمیکردی

برای همیشه کنارم میموندی

روحش شاد

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

 
 
 

  تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

 

تبسمی کن و جان بين که چون همی‌سپرم

 

چنين که در دل من داغ زلف سرکش توست

 

بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

 

بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم

 

که يک نظر فکنی خود فکندی از نظرم

 

چه شکر گويمت ای خيل غم عفاک الله

 

که روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم

 

غلام مردم چشمم که با سياه دلی

 

هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم

 

به هر نظر بت ما جلوه می‌کند ليکن

 

کس اين کرشمه نبيند که من همی‌نگرم

 

به خاک حافظ اگر يار بگذرد چون باد

 

ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

 

چه گريزيست ز‌من ؟

چه شتابيست به‌راه ؟

به چه خواهي بردن

در شبي اين‌همه تاريك پناه ؟

مرمرين پله آن غرفه عاج

اي دريغا كه زما بس دور است

لحظه‌ها را درياب

چشم فردا كور است

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

 

                              

    

 

 در باغ « بی برگی » زادم

 و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

 و  از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

 و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

 و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

 و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

 و از « دانش » ، طعامم دادند.

 و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

 و از « مهر » نوازشم کردند.

 و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

 و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

 و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

آن شب بانوی بزرگ اسلام زینب عذادار بوداما اشک نمی ریخت

تا مبادا دل این کر کسها شاد گردد

قلب آهنین دیو سیرتی گمان می کردکه تا ابد علم سردار انسانیت

را سرنگون ساخته

اما.......................

فریاد رسای باز ماندگان خلاف آن را اثبات کرد

آن شب دیگر کسی سایه مردانگی را بر دیوارهای گلی ندید

گویی چشمه مهتاب می رفت تا برای همیشه خشک گردد

باغبان گل های آفرینش رادر بستر خاک سر بریده بودند

مادر گیتی سر به روی شانه باران گذاشته و داستان آفتاب را 

تعریف می کند

کوه و در یا در تعزیت مهر و همدردی به هم نزدیک شده بودندو فاصله ای دیده نمی شد




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

                        

                           امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

 

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی                       

گر مرد رهی                             گر مرد رهی غم مخور از دوری و پری

                         

                          دانی که رسیدن ، هنر گام زمان است

آبی که بر                             

آبی که                                  آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود

                        

                            دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی                      

باشد که یکی                         باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

                         

                             بس تیر که چله ی این کهنه کمان است

از راه مرو سا                  

از راه مرو سا                          از راه مرو سایه، که آن گوهر مقصود

                     

                           گنجی است که اندر قدم راهروان است




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط ..:: ندا و نرجس ::..

 

مردی در عالم رویا فرشته ای دیدکه در یک دستش مشعل و در دست

 

دیگرش سطل آبی گرفته بود.

 

ودر جاده ای روشن و تاریک راه میرفت مرد جلو رفت و از فرشته پرسید

 

این مشعل و سطل آب را کجا میبرید؟

 

فرشته جواب داد میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم

 

و با این سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم و آنوقت ببینم چه

 

کسی واقعا خدا را دوست دارد؟